|
عروس دریایی |
|
|
يه سلام به گرمی و طولانی بودن سه ماه تابستون. به اندازه همه روزایی که غایب بودم و دلم برای اینجا و شما دوستان دلتنگی میکرد. یه سلام به اندازه ۱,۶۴۸,۱۹۵ کیلومتر مربع. یه سلام به اندازه ایران، به اندازه وطن زیبای من. یه سلام به سبزی جنگلهای كوهستانی چابکسر، يه سلام به پر جنب و جوشی بازار آستارا، يه سلام به صلابت دماوند، يه سلام با تقدس گنبد طلايی ضامن آهو، یه سلام به گرمای کویر و حرم آفتاب یزد، یه سلام به اصلات نقش جهان، یه سلام با سادگی و یکرنگی ایرانی ها، یه سلام به لذت بخشی آب گرم جامیش جولی (گاومیشگلی) در سرمای شبهای سرعین و یه سلام به شهر کوچیک خودم که با تموم مشکلاتش ، به اندازه ی دنیا دوستش دارم.
یه مدت زیادی نبودم اما برای من پر از تجربه و خاطرات شیرین و گاهی هم تلخ بود. خاطرات تلخم رو به عنوان یه تجربه برای خودم نگه میدارم و خاطرات شیرینم رو گاه و بیگاه و به اقتضا براتون تعریف خواهم کرد. الان حدودا دو هفتس که اومدم و حتما میخواین بدونین چرا تا الان آپ نکردم و از عکس و سفر نامه و غیره خبری نیست؟! خوب دیگه بعد از اینهمه وقت سکوت (در اینجا) به اندازه کافی وراجی کردم.ان شاء الله بتونم این تابستون درسته حسابی به وبلاگم برسم و از این وضع نافرم خارجش کنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 19:42 توسط میترا |
در این دریای بی کران تک درختی هستم که میان آن تخته سنگی ایستاده و به اطراف خود مي نگرم آيا
چه میشود ؟ دریا طغیان میکند و مرا با خود می برد ؟ و بعد بر ساحل می اندازد و یا مي شكنم و از بین میروم وحشت سرا پای وجودم رافراگرفته چه می شود ؟ نمی دانم خدا میداند آسمان ابر غليظي دارد دلش گرفته مانند دل من رعدو برق عجیبی می شود و آسمان می بارد عقده هايش را خالي می کند می بارد و می بارد و می بارد بر سر دریا و بر سر هر چه که هست بعد آسمان صاف مي شود همرنگ دریا و خود را در دریا می بیند و دریا هم. آسمان را عجیب زيبا و تماشايئ است نگاه كن آنجا را مردی در قایق کوچکش نشسته و مقداری از شاخ و برگ درختان در قايقش . به اطراف خود مي نگرد نمی دانم هدف او چیست و به کجا خواهد رفت . از دريا ميگويم از امواج پر طلاطم دريا از خروش دريا از ساحل دریا میگویم چه زیباست مردی با همسرش كنار دريا قدم مي زند و پاي در ماسه هاي ساحل می نهد و جای پایش که حاکی از بودن او دارد مي بيند . طبيعت را مي بينم كه چه زيباست اينجا آبشاری است که اطراف آن درختان بسيار زيبايئ كه خلقت خداوند را به تصوير مي كشد و چه طراوت خاصی به این محوطه داده است آسمانش صاف و زيبا و دل انگيز مي باشد . چه درختان زيبا و سر سبزی چمن های بسیار قشگ و سر سبز در زميني كه وسعت آن چندين هكتار مي باشد باز اينجا آسمان دلش گرفته که مي خواهد ببارد عجب خلقتي دارد خداوند ببار باران ببار مي باردو مي باردو می بارد چه زیبایئ و چه طراوت خاصي به زمين داده است درختي را مي بينم كه سالهاي زيادي از عمر او گذشته که از او مراقبت مي كنند تا مبادا آسيبي به او برسد بله انسانهاي خوب و خدا شناس و خدا ترس هم وجود دارد كه از اين موجودات زنده نگهداري مي كنند . در گوشه اي انساني را كه تنهاي تنهاست و به درختي تكيه كرده مي بينم نمي دانم در دلش چه مي گذرد زمين زير پاهايش گل آلود است و به افق دور دست مي نگرد چه مي بيند در نگاهش غرق شده است از طلوع سپيده دم پرسه زدم درخيالم حالا ديگر شب شده است و آسمان پر از ستاره هاي زيبا و ماه تابان كه امشب زيبايئ طبيعت را دو چندان كرده بر تخته جوبي كه ميان درياست كبوتران عاشق نشسته اند و به همديگر مي نگرند و عشق را به هم هديه ميدهند . در كوچه پس كوچه هاي دلم قدم مي زنم هيچكس اينجا نيست كه از من سراغ گمشده ام را بگيرد . جز درختان سر به فلك كشيده حتي پرنده اي اينجا پر نمي زند . در ذورقی زنی نشسته است و دراین دریاچه به این طرف و آن طرف میرود سرگردان و مضطرب غرق در دریای امواج پر طلاطم زندگیش میشود آیا چه می شود نمی داند غم تمام وجودش را گرفته به فکر فرو می رود چشمش هیچ جایئ را نمی بیند غیر از زندگی سراسر رنج و مشقت خود را و این داستانک ادامه دارد
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 20:50 توسط میترا |
سلام
یه مدتی نتونستم بنویسم چون بازم اومدم خونه و مطابق معمول کامپیوترم خرابه. دلم میخواست روزای آخر سال بنویسم ولی نشد. حتی عید هم نشد.به هر بدبختی بود راش انداختم. از ۱۴ اسفند اومدم خونه .قرار بود بیست و پنجم برگردم ولی حسش نبود. بالاخره تصمیم گرفتم یک ماهی به خودم استراحت بدم حالا که مدتیه خونه ام حس میکنم دوباره روحم لطیف شده. حسهای بد از وجودم رفتن. دلم خیلی زیاد تنگ شده . دلم میخواست میتونستم چند دقیقه با تو حرف میزدم .اما خوب نمیشه.بعضی چیزا نباید بشه. قبل عید هر روز میرفتم خرید. یه روز یه نفر رو دیدم که خیلی شبیه کسی بود که دوسش داشتم.داشتم نگاش میکردم اصلا حواسم نبود که خانمش کنارشه. یه لحظه که به خودم اومدم دیدم خانمش داره چپ چپ نگام میکنه. خندم گرفت. از خودم از عشقم و از اون زن با اون نگاهش. خدا یا این همه عشق چی بود که گذاشتی تو دل من؟ خیلی خوبه که هیچوقت کینه تو دلم نمیمونه.هرچند عشق یه چیز دیگه است. من از ایستادن هراس دارم و از دل سپردن دل سپردن در سرزمین ما وابستگیست و وابستگی اندوهی بزرگ برای جدایی و من ایستادم سادگی کردم دل سپردم و .................
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 9:6 توسط میترا |
به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو
سپیده دم آید مگر تو را جوید بگو کجایی؟
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جوید
ببین چه بی پروا ره تو میپوید بگو کجایی؟
کی رود رخ ماهت از نظرم؟
به غیر نامت کی نام دگر ببرم؟
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟
فتا ده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
یک دم ازخیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی زحال من...؟
تا هستم من اسیر کوی تو ام در آ رزوی توام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟
فتا ده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 9:54 توسط میترا |
دم غروب، ميان حضور خسته اشيا نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد و روي ميز، هياهوي چند ميوه نوبر به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود. وبوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت نثار حاشيه صاف زندگي ميكرد. و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را گرفته بود به دست و باد ميزد خودرا. مسافر از اتوبوس پياده شد: (( چه آسمان تميزي!)) و امتداد خيابان غربت اورابرد *** غروب بود. صداي هوش گياهان به گوش مي آمد. مسافر آمده بود. و روي صندلي راحتي، كنار چمن نشسته بود: (( دلم گرفته، دلم عجيب گرفته است. تمام راه به يك چيز فكر ميكردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد. خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود. چه دره هاي عجيبي! و اسب، يادت هست، سپيد بود و مثل واژه پاكي، سكوت سبز چمن زار را چرا مي كرد. و بعد، غريب رنگين قريه هاي سر راه. و بعد، تونل ها. دلم گرفته، دلم عجيب گرفته است. وهيچ چيز، نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش، نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست، نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند. و فكر مي كنم كه اين ترنم موزون حزن تا ابد شنيده خواهد شد. )) *** نگه مرد مسافر به روي ميز افتاد: (( چه سيب هاي قشنگي! حيات نشئه تنهايي است. )) و ميزبان پرسيد: قشنگ يعني چه؟ - قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال و عشق، تنها عشق را به گرمي يك سيب مي كند مانوس. و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد، مرا رساند به امكان يك پرنده شدن - و نوشداروي اندوه؟ - صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش. *** و حال، شب شده بود. چراغ روشن بود. و چاي مي خوردند. *** - چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي. - چقدر هم تنها! - خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي. - دچار يعني عاشق - و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك، دچارآبي درياي بيكران باشد. - چه فكر نازك غمناكي! - و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است. و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست - خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند و دست منبسط نور روي شانه آنهاست. - نه، وصل ممكن نيست، هميشه فاصله اي هست. اگر چه منحني آب بالش خوبي است براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر، هميشه فاصله اي هست. دچار بايد بود و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد. و عشق سفر به روشني اهتزار خلوت اشياست. و عشق صداي فاصله هاست. صداي فاصله هايي كه - غرق ابهامند. - نه، صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر. هميشه عاشق در دست ترد ثانيه هاست. و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز. و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند. و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را به آب مي بخشند. و خوب مي دانند. كه هيچ ماهي هرگز هزار و يك گره رودخانه را نگشود. و نيمه شبها. با زورق قديمي اشراق در آب هاي هدايت رونه مي گردند و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند. - هواي حرف تو آدم را عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات و در عروق چنين لحن چه خون تاره محزوني! حياط روشن بود و باد مي آمد و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد. *** (( اتاق خلوت پاكي است. براي فكر، چه ابعاد ساده اي دارد! دلم عجيب گرفته است. خيال خواب ندارم. كنار پنجره رفت و روي صندلي نرم پارچه اي نشست: (( هنوز در سفرم. خيال مي كنم در آب هاي جهان قايقي است و من - مسافر قايق - هزاران سال است سرود زنده دريانوردي هاي كهن را به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم و پيش مي رانم مرا پيش مي رانم مرا سفر به كجا بردي؟ كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت گشوده خواهد شد؟ كجاست جاي رسيدن، و پهن كردن يك فرش و بي خيال نشستن و گوش دادن به صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور؟ *** و در كدام بهار درنگ خواهي كرد و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟ *** شراب بايد خورد و در جواني يك سايه راه بايد رفت، همين. *** كجاست سمت حيات؟ حيات، غفلت رنگين يك دقيقه « حوا » ست. نگاه مي كردي: ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود. *** به يادگاري شاتوت روي پوست فصل نگاه مي كردي، حضور سبز قبايي ميان شبدرها خراش صورت احساس را مرمت كرد. *** ببين، هميشه خراشي است روي صورت احساس. هميشه چيزي، انگار هوشياري خواب، اثر گذاشته بود: (( به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي. )) *** شراب را بدهيد. شتاب بايد كرد: من از سياحت در يك حماسه مي آيم و مثل آب تمام قصه سهراب و نوشدارو را روانم. *** سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد وايستادم تا دلم قرار بگيرد، صداي پرپري آمد و در كه باز شد من از هجوم حقيقت به خاك افتادم. *** و بار ديگر، در زير آسمان « مزامير »، در آن سفر كه لب رودخانه « بابل » به هوش امدم، نواي بربط خاموش بود و خوب گوش كه دادم، صداي گريه مي آمد و چند بربط بي تاب به شاخه هاي تربيد تاب مي خوردند. *** و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي به سمت پرده خاموش « ارمياي نبي » اشاره مي كردند. و من بلند بلند « كتاب جامعه » مي خواندم. و چند زارع لبناني كه زير سدر كهن سالي نشسته بودند مركبان درختان خويش را در ذهن شماره مي كردند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 18:28 توسط میترا |
پرسید :صفا چیست؟ گفتم :کربلا.... گفت :عشق چیست؟ گفتم :کربلا....
دوباره پرسید :معشوق کیست؟ گفتم :کربلا.... گفت این بار سوالی می
پرسم که دیگر نگویی کربلا.... گفت :خشم وخشونت وبد رفتاری وظلم
چیست؟ گفتم :کربلا.... گفت مگر میشود کربلا هم عشق باشد وصفا ٬ هم
ظلم باشد وجفا؟ گفتم کربلا به دو نیم تقسیم شده طرف راست حسین
طرف چپ یزید!.........
دوست داشتم در ان زمان بودم وسینه ام را سپر امامم میکردم دوست داشتم در ان زمان بودم تا زینب ورقیه را دلداری می دادم دوست داشتم در ان زمان بودم ویکی از نفرانی بودم که امام را صدا می زد ومی گفت : یا حسین ای پسر علی ای پسر فاطمه فردا روز قتل است روز عشق روز فداکاری در راه حق روزی که تو ویارانت در راه خدا شهید می شوید روزی که ان را در قرن های بعد روز عاشورا می نامند روز خون وشهادت و تو .روزی که همه تو را صدا می زنند روز عاشقان. فردا در قرن های بعد روزی است پر شور .همه ی خیابان ها پر است از صدای حسین٬حسین ٬صدای زنجیر های عاشقان بر پشتشان٬ صدای دست هایی که با عشق بر سینه می کوبند. حسین جانم فردا تو در راه معشوق خود فدا می شوی وفرشتگان بر بالینت می ایند و تو را صدا می زنند فردا روزیست که فرشتگان تو را بر عرش می برند ولباسی از جنس حریر بر تنت می کنند می پرسی چرا؟ زیرا می گویند بدنت ظریف است بدنت طاقت لباس های سنگین ندارد ان وقت این یزید ستمگر وسپاهیانش بدنت را پاره پاره می کنند...
خدایا ما را به وصال برسان ما را به اماممان برسان .یا امام حسین
نظاره ای به ما وبندگان خدا که دلی از سنگ دارند کن...
درود بر عاشقان و خدا یار ونگهدار همگی
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 19:34 توسط میترا |
اعتماد احساسی است که باعث میشود ذهن با عزم راسخ و اطمینان دست به کارهای بزرگ و افتخار آفرین بزند.
O’lord thou knowest how busy I must be this day: if I forget thee, Do not thou forget me. خدایا تو میدانی که من امروز چقدر مشغولم. اگر من تو را فراموش کردم، تو مرا فراموش نکن. They say a person needs just three Things to be truly happy in this world: Someone to love, something to do, And something to hope for. میگویند هر کس برای خوشبخت شدن در این دنیا به سه چیز نیاز دارد: کسی که دوستش بدارد، کاری که انجام دهد، و چیزی که امیدوار رسیدنش باشد. If you wish to succeed in life, Make perseverance your bosom friend, Experience your wise counselor, Caution your elder brother, And hope your guardian genius. اگر می خواهی در زندگی خوشبخت باشی با دوست صمیمی ات ثابت قدم باش به گفته مشاور عاقلت عمل کن به هشدارهای برادر بزرگترت گوش کن و به فرشته نگهبانت امیدوار باش. We are to turn our back upon evil, And in every way possible do well, Help people and bring blessings Into their lives. باید به بدی ها پشت کنیم و هر طور میتوانیم نیکی کنیم به مردم کمک کنیم و به زندگی شان برکت برسانیم. In difficult and hopeless situations the Boldest plans are the safest. در شرایط دشوار و نا امید کننده شجاعانه ترین طرح ها،ایمن ترین طرح ها هستند. O’ hope! What would life be, Stripped of thy encouraging smiles, That teach us to look behind the Dark clouds of today for the golden Beams that are to gild the morrow. ای امید! زندگی بدون لبخند دل گرم کننده تو چه می بود.لبخندی که به ما می آموزد در پشت ابر های تاریک امروز، به دنبال پرتو طلایی آفتابی بگردیم، که فردا را زراندود خواهد کرد. I think laughter may be a form Of courage. As humans we sometimes Stand tall and look into the sun and Laugh, and I think we are never more Brave then when we do that. به نظر من خنده شکلی از شجاعت است. ما انسان ها زمانی راست می ایستیم و به آفتاب نگاه می کنیم و می خندیم. و فکر میکنم هرگز به اندازه آن زمان شجاع نیستیم.






+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 15:57 توسط میترا |
يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم. اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه مامانه به بچش ميگه که عزيزم و قتي خاله اومد قشنگ ميري جلو سلام ميکني ميبوسيش بچهه ميزنه زيره گريه ميگه نه مامان من خاله رو بوس نميکنم! مامانه ميگه ا چرا عزيزم؟ بچهه ميگه آخه ديروز که بابا ميخواست بوسش کنه زد تو صورتش دیگه یار نمی خوام وقتیکه می بینی عشق دوروغه چراغش بی فروغه آخه وقتی که وفا نیست عشقو عاشقی چیست؟ اگه یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم منتظرت میمونم اما ازت یه خواهش دارم وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بزاریخوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد دیروز در بعضی اماکن : از پذیرفتن خانم های بدحجاب معذوریم!!! امروز: از پذیرفتن خانم ها، با شلوار کوتاه معذوریم!!! فردا : خواهشا با شلوار وارد شویديكي را دوست ميدارم ولي افسوس او هرگز نمي داندهر وقت بارون اومد دستتو مشت کن بگیر زیر بارون هر چند تا قطره جمع کردی همون قدر منو دوست داری هر چند تا که نتونستی جمع کنی همون قدر دوست دارم
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 15:29 توسط میترا |
تاجی از تو را بر سر می نهم ای محبوب دل تنهای من مثل این قطره آب که با شوق به درون خمیر و مایه اش پرید و تاجی شد بر سر وجود خویش .jpg)
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 7:34 توسط میترا |
این چه شهری است.
آدما مارو نمی فهمن .انگار اصلا صدامونو نمیشنوند. همه فراموش کار شدن.ما هم فراموش شده. اما این رسمش نیست . نگاه خسته ما رو چرا نمی فهمن؟ بغض گیر کرده تو گلومونو چرا نمی فهمن؟ کی به دستات میرسم؟ بگو کی آرومم می کنی؟ تو بگو من صبر می کنم. چرا جوابی نیست واسه درد خستگی مون؟ چرا جوابی نیست واسه دل های منتظرمون؟ آره فقط صبر صبر صبر همه چیز درست میشه. باید درست بشه.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 11:32 توسط میترا |
چقدر زود می گذره انگار ثانیه ها با هم مسابقه گذاشتند که اکنون را از تو بگیرند ! گاهی اوقات یه نشون کوچیک از گذشته چقدر متحیرت می کنه مثل وقتی که توی آلبوم بابا بزرگ عکس اولین روز زندگیتو می بینی یا تو اتاق پدر عکس روز اول مدرسه با اون همه شادی قاب شده ، یا توی کمد میبینی مامانی اولین چادر نمازی رو که روز جشن تکلیفت سرت کردی رو نگه داشته می فهمی همه آدم هادرست مثل خودت همیشه تو خاطره ها زندگی می کنن و شاید همین خاطره ها هستند که هنوز امیدوارت می کنند . این آدما چه زندگی عجیبی دارن؟!وقتی کوچولو هستن آرزوی بزرگ شدن دارن و وقتی بزرگ می شن همه ی دلخوشیشون دوران کودکیه؟!؟ جمعه هفته پیش بازم رفتیم کوه ولی این بار با بابا بزرگ بعد از سال ها یه دفعه دلم لرزید یادم اومد اولین باری که با هم اومدیم کوه دست منو گرفت که زمین نخورم ولی این بار انگار برگ روزگار برگشته بود و من دستای مهربونشو تو دستام گرفتم و جمله بابا بزرگ که وقتی از پیمودن راه خسته بود و نفس و نفس می زد هنوز توی گوشمه:" بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین"
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 9:24 توسط میترا |
سلام سلام و صد تا سلام این روزها پر کار شدم و دارم خوب چیزمیز واسه وبم می گذارم اکثرا می گیم ماه رمضون چه زود میای چه دیر می ری اما اونهایی که قدرش رو می دون می گن چه دیر میای چه زود می ری از شما چه پنهون دیشب وقتی اعلام شد امروز عیده سعید فطره ، پریدم هوا ماه رمضون تموم شد اما نمی دونم اگه دوباره بیاد از آمدنش خوشحال می شیم یا غمگین؟ تو این روزها دوستم رو از دعا خودتون محروم نکنید تو بیمارستانه و ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 16:51 توسط میترا |
دیدی یه وقتایی یه آرزویی میکنی بعدکه بهش میرسی میگی ای بابا چه غلطی کردیما(البته دور ازجون شما)حالا شده حکایت ما کوچیک که بودیم دوست داشتیم بزرگ شیم که چی ؟که دیده شیم که حرفامونو بشنون که که که......... اما حالا بزرگ شدیم ..........خودتونم میدونین که تو کوچیکی واسمون لباس میپسندیدن و ما میپوشدیم بی چون و چرا حالا اگه بخوایم واسه چیزایی که نمیپسندیم چون وچرا هم بیاریم تازه میفهمیم که ای دل غافل کو گوش شنوا؟
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 18:48 توسط میترا |
یک یا علی گفتم و یک نیتی کردم نمی دونم می شه یا نه یک موقعی حسابی امیدوارم اما بعضی وقتها هم شیطان می یاد سراغم و نا امید می شم اما ته دلم می دونم که نیتم بی جواب نمی مونه آخه مگه می شه اگه این جوری باشه که دیگه دل خوشیمون پس باید به چی باشه؟؟؟ خدایا نا امیدم نکن یک عهد و قول وقراری با خدا گذاشتم یک کاری که خیلی لیاقت می خواد و شاید نتونم تمامش کنم اما من جسارت کردم و خواستم با توکل به خدا انجامش بدم. از فردا . کاش بتونم با وفا باشم و به عهدم وفا کنم . خدایا چه کنیم دیگه بنده ی تواییم هر جور باشه در خونتیم ول کنم نیستیم کس دیگری را که نداریم با خودت خلوت می کنیم قول و قرار می گذاریم .... بی جوابمون نگذار امروز یک خونه تکانی اساسی کردم از جزوه و کمد و میز و .... گرفته تااااااا بعضی از یادگاری ها. از یک زمانی فقط یکسری خاطره و یادگاری مونده بود که چون خارات خوبی نبودن همه را انداختم بیرون . حس خیلی خوبی بود وقتی که از ته دلم دور می ریختمشون و به خودم یک قولی دادم اینکه حالا که هیچ نشونی ازش جلوی چشمام نمونده دیگه هیچ خاطره ای هم تو ذهنم تداعی نشه و اینکه همونجوری که از دلم رفت از ذهنمم پاک شه و حتی سایه اش هم برام نمونه. باید به خودم قول بدم و باید سر قولم بمونم خدایا خودت کمک کن.
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 22:38 توسط میترا |
عشق يعني با تو خواندن از جنون
عشق يعني سوختنها از درون،
عشق يعني سوختن تا ساختن ،
عشق يعني عقل و دين را باختن ،
عشق يعني دل تراشيدن ز گل ،
عشق يعني گم شدن در باغ دل ،
عشق يعني تو ملامت کن مرا،
عشق يعني مي ستايم من تو را ،
عشق يعني در پي تو در به در ،
عشق يعني يک بيابان درد سر،
عشق يعني با تو آغاز سفر ،
عشق يعني قلبي آماج خطر،
عشق يعني تو بران از خود مرا ،
عشق يعني باز مي خوانم تو را ،
عشق يعني بگذري از آبرو ،
عشق يعني کلبه هاي آرزو،
عشق يعني با تو گشتن هم کلام،
عشق يعني شاخه اي گل در سبد ،
عشق يعني دل سپردن تا ابد ،
عشق يعني سروهاي سر بلند ،
عشق يعني خارها هم گل کنند،
عشق يعني تو بسوزاني مرا ،
عشق يعني سايه بانم من تو را ،
عشق يعني بشکني قلب مرا ،
عشق يعني مي پرستم من تو را،
عشق يعني آن نخستين حرفها ،
عشق يعني در ميان برفها،
عشق يعني ياد آن روز نخست ،
عشق يعني هر چه در آن ياد توست،
عشق يعني تک درختي در کوير ،
عشق يعني عاشقاني سر به زير،
عشق يعني بگذري از هفت خان ،
عشق يعني آرش و تير و کمان ....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 20:57 توسط میترا |
به نام آن کسی که ما را خلق کرد و عشق را در وجود تک تک موجودات قرار داد. این روزها احساس می کنم که مشامم پر از خبرهای سرخی است و در اعماق قلبم شقایقی خونین می روید.این روزها وقتی از خواب بیدار می شوم تمام رویاهای جهان را شهود می کنم.این روزها مشتم پر از گیسوی تخیّل است و نبضم مثل ساعت آفتابگردان می زند.نزدیکی های ظهر به ساحل چشمان تو می آیم و در ماسه های سبز مهربانی دراز می کشم.غروب ها به مرتع سرخ لبانت می روم و برّه های تشنه ی بوسه را سیراب می کنم.این روزها همه اش خواب تو را می بینم وصدای تو می شنوم.من چیزهای تازه ای از جهان فهمیده ام که زیبائی یک تبسّم وزن دارد و آه در ماهیتابه ی آیینه تبخیر می شود.من مساحت معنوی لبخند را به دست آوردم و لایه ی نا مرئی عشق را در ذرات کشف کرده ام.من عفونت صهیونیسم رابا یک آمپول پنی اسرائیلین درمان می کنم.من کلید قدس را روی رف تاریخ کنار گلدان ظهور پیدا کرده ام.من مطمئنم جهان از نو آبیاری خواهد شد.بالاخره همه ی عاشقان به سزای معشوق خود خواهند رسید و معشوق خونبهای عاشقان را با لبهای مبارک خود خواهد پرداخت.دیگر از مشاهده ی زیبائی ها گیج شده ام و از شدّت تجلّی مخ تخیّلم سوت جنون می کشد.از بس نازک شده ام می ترسم مرا باد ببرد.از بس خالص شده ام و به خدا مخلصتم گفته ام که ملائکه به گریه هم می خندند.درجه ی رفیع عشق(شهادت)است.شهادت امری نیست که بتوان آن را انکارکرد.شهادت در همین گل سرخ لبهای توست.شهادت در چشمان حیران من است.وقتی که اذان قامتت را می شنوم و ناقوس مقدّس نامت به صدا در می آید.صبح بیا چمن لاله ها و عظمت فاجعه ی عشق را نگاه کن.ببین چقدر شقایق گلگون کفن لب از خاک گشوده اند.مطمئن باشید صورت ماهرویان در برگ مریم حلول کرده است.مطمئن باشید یاس عطر دوشیزه ی ملکوتیست.مطمئن باشید سیاه چشمی که به خواب خاک فرو می روند از تناسخ سرمه باز می گردند ومطمئن باشید این شکوفه ها لبخندند!این نرگس ها نگاهند!
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 8:41 توسط میترا |